امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

مسافری از بهشت

امروز فهمیدم که تو هستی

شنبه ٧/١١/٩١ به اتفاق همسرم به بیمارستان رویال تهران رفتیم که آزمایش بارداری بدم. باید منتظر می موندیم تا جواب آماده بشه، انتظار سختی بود و من بیبصبرانه منتظر بودم تا نتیجه مشخص بشه.البته یه حس درونی بهم می گفت که نتیجه مثبته...تقریبا بعد از گذشت ٢ساعت جواب آزمایش آماده شد و نتیجه مثبت بود... واقعا حس قشنگی بود که قابل توصیف نیست، من داشتم مادر می شدم...
2 شهريور 1392

اولین وقت ملاقات دکتر

آخرین مراجعه ای که به دکتر داشتم برام یک سری آزمایش نوشت که باید انجام می دادم. سه شنبه ٢٤/١١/٩١ وقت دکتر داشتم و نتایج آزمایش که آماده شده بود رو باید به دکتر نشون می دادم،دکتر بهم تبریک گفت و بعد آزمایشاتم رو نگاه کرد.خوشبختانه همه چیز نرمال بود. بعد با انجام سونوگرافی نی نی رو بهم نشون داد، وای خیلی حس خوبی بود. گل پسرم خیلی خیلی کوچولو بودی... یه نقطه مثل نبض تندتندمی زد و دکتر گفت این قلب کوچولوته، من که از دیدنش سیر نمی شدم و به مانیتورچشم دوخته بودم و تودلم قربون صدقت می رفتم. بابایی هم پیش ما بود، می دونستم اون هم از دیدنت لذت می بره اما خوب زیاد بروز نمی داد. ...
2 شهريور 1392

...

من هم مثل خیلی از مامان ها علائمی رو داشتم; حالت تهوع صبحگاهی، احساس خستگی و خواب آلودگی، سرگیجه، تغییر ناگهانی خلق و خو و ... که این علائم با شروع ماه سوم به اوج خود رسید!کنار اومدن با این تغییرات کار آسونی نبود اما خوب این هم یک مرحله از زندگی بود. وجود گل پسر نازنینم بهترین انگیزه بود که من این سختی ها رو تحمل کنم. مهم تر از هر چیز هم همراهی بی دریغ همسرم تو تمام لحظه ها بود که بزرگترین دلگرمی برای من بود. همسرم به خاطر همه خوبیهایت ازت ممنونم...  
2 شهريور 1392

صدای قلبت رو شنیدم

دوشنبه ٢٨/١٢/٩١رفتیم آزمایشگاه نیلو واولین آزمایش غربالگری رو انجام دادم.بعد هم سونوNT رو انجام دادم.امروز برای اولین بار صدای قلب نازنینت رو شنیدم و کلی لذت بردم... خانم دکتر سرت، فرم کلی بدنت وبینیت رو بهم نشون داد البته خیلی واضح نبود... من هم از دیدنت حسابی لذت بردم و خدا رو هزاران بار شکر کردم ... پسرم !با اومدنت خوشبختی من و بابایی رو کامل کردی.
2 شهريور 1392

امروز فهمیدم که تو پسری!

چند روزی بود که پهلوی چپم درد می کرد،البته دائمی نبود و گاهی درد می گرفت و زود هم خوب می شد اما آزار دهنده بود. تا اینکه یک روز خیلی  دردم شدت گرفت و مجبور شدم با دکتر تماس بگیرم.بعد از شرح شرایطم دکتر گفت فردا صبح اول وقت به بیمارستان پارس مراجعه کنم و یک سری آزمایش انجام بدم... خیلی نگران بودم، تا صبح از فکر و خیال نتونستم بخوابم.همسرم هم دائما بهم دلگرمی می داد که چیز خاصی نیست اما من آرامش نداشتم... یکشنبه ٢٢/٢/٩٢صبح زود با همسرم رفتیم بیمارستان پارس،بیمارستان فوق العاده شلوغی بود اما خوب از نظر امکانات بسیار مجهز بود. چند آزمایش انجام دادم که خدا رو شکر نتایج نرمال بود.بعد نوبت به سونوگرافی رسید، دکتر درخواست داده بود یه سونو ک...
2 شهريور 1392

تولد بابایی مهربون

پسرکم امروز ٩/٤/٩٢ تولد بابا حمیده، دلم می خواست یه جشن خوب براش می گرفتم.اما خوب شرایطم مساعد نیست و بابایی هم کاملا درک می کنه . بهم قول بده سال دیگه با همراهی هم یه جشن مفصل واسه بابایی بگیریم و مهربونی های بی دریغشو که نثارمون می کنه جبران کنیم. گل پسرم، خدارو شکر که شما یه بابای خیلی خیلی مهربون داری که تحت هر شرایطی هوامو داره .خدا رو شکر که شرایطم رو درک می کنه و بدخلقی هام رو تحمل می کنه و به روم نمیاره.خدارو شکر که به همه خواسته هام اهمیت میده حتی اگر بر خلاف میل باطنیش باشه و من رو شرمنده خودش می کنه.خدا رو شکر که تو همه کارهای خونه کمکم می کنه و نمی ذاره من هیچ کاری رو تنهایی انجام بدم.خدا رو شکر که بابایی خیلی مه...
2 شهريور 1392

اولین تکان های کوچولوی دوست داشتنی من

امروز ٢٢ هفته از زندگی سه نفره ما میگذره. روزها سپری میشن و هر رزو برای من یک تجربه است و لذت ها و سختی های خودش رو داره.این روزها کمر درد خیلی آزارم میده، گاهی اوقات تا نیمه های شب بیدارم و از درد خوابم نمی بره .به توصیه دکتر تقریبا یک روز در میان با همسرم پیاده روی می کنیم، بیرون رفتن از خونه حس خوبی بهم میده اما کمر درد بعد از پیاده روی نه!! اما همه این سختی ها رو تحمل می کنم به خاطر رنگین کمون زندگیم، امیرعلی عزیزم. امروز پنج شنبه ٩/٣/٩٢برای اولین بار حرکات واقعی شما رو حس کردم،انگار لگد می زدی به پهلوی چپم.خیلی لذت بخشه که آدم حس کنه یه فرشته کوچولو داره تو وجودش پرورش پیدا می کنه. فرشته مهربون امیدوارم زودتر روز موعود برسه و&n...
2 شهريور 1392